|
سلام بچه ها برای همیشه بای
همه چی دروغه... بی معنی ترین واژه ای که تو عمرم شنیدم٬ عشقه... چون عشق دروغه... زندگی دروغه... زندگی فقط یه رویا تو راه مرگه... مرگ هم دروغه... هیچی ارزش نداره... چون ارزش هم دروغه... هیچی برام اهمیت نداره... چون همه چیز دروغه... همه کس دروغه... تو هم دروغی... عشق تو هم دروغه... حرف های تو هم دروغه... نگاه تو هم دروغه... دست های به ظاهر گرم تو هم دروغه... همه چی دروغه... جز اشک های من... جز دل ساده و زود باور من... جز بازیچه بودن من... من فنا شدم... به دست تو... من حقیقتی بودم که تو دنیای دروغ گم شدم... من هم دروغ شدم به زبان تو... اما من رفتم... خداحافظ... ای دنیای زیبای دروغی٬ خداحافظ... ای دوست های دروغی من٬ خداحافظ... ای عشق دروغی من٬ خداحافظ... ای *دوستت دارم* های دروغی خداحافظ... خداحافظ... خداحافظ... خداحافظ... هنوز دوستت دارم... چون منم یه دروغم... خداحافظ... ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 10:17 PM توسط پیمان |
|
|
سهم من از زندگی
بخش کردن با تو بود
قصه وهم غروب
صبر کردن تا تو بود
آسمان مهری نداشت
سردی شب سر رسید
دیده خوابید و ولی
دل به تابیدن رسید
از سر معراج شب
صبح گاهان شد سحر
دیده بگشای نازنین
خواب شب شد بی ثمر
زندگی افسانه نیست
در نگاهی دیو صفت
عاشقی را یاد کن
پشت دیوار صحت
عکس ابلیس را بکش
روی صورتهای شرم
سنگ زن بر خانه ها
از به جای خاک وهم
با خدا بیگانه شی
قسمتت دیوانگی است
تکیه بر خود میزنی
حرف شهر آوارگی است
با دو پای خسته ات
تا دم مرگ میدوی
از سر قسمت برو
تو تو اول میشوی
مرگ پایانت شد و
رنگ شب یک جایزه
گور سکوی تو بود
پله ات یک حادثه
خاک هم میخواندت
بهر آوازی بلند
شعر سکوی تو بود
شعر روی سنگ قبر
باد هم آواز تو
مرگ آهنگ ساز تو
قصه سرد خزان
شعر سنگ سازان تو
یک به یک باهم زنند
تک نوازان شهر غم
دستها هم پشتشان
از سر تاراج شب. . .
گفتم از قصه ولی
هیچ کس آنجا نبود
یکی بود یکی نبود
جز خدا هیچ کس نبود
گفتم از قصه ولی
قصه گو خود مرده بود
آخر این افسانه است
یک به یک برگ خورده بود
. . .
سهم من از زندگی
قصه گفتن با تو بود
قصه نامردمی
غصه خوردن از تو بود. . ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 7:31 PM توسط پیمان |
|
|
مثل روزهای گذشته عاشقت هستم ومثل روزهای آینده می پرستمت. (پیمان)
خوشی های زندگی حباب هایی هستند که بایک فوت محومی شوند. (پیمان) به خاطرعشق جنگ بکن ولی هیچ وقت گدایی نکن. (پیمان) ای جلوه گرعشق تودرتصوراتم می مانی. (پیمان) آنکه عشق می کارداشک درو می کند. (پیمان)
زمان گم شده ومن پیدایش نمی کنم. (پیمان)
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
یکشنبه 2 دی1386ساعت 6:37 PM توسط پیمان |
|
|
دیگه باورت ندارم،نگو ساده ای و پاکی یه روزی بیاد ببینم زیر خروارای خاکی
دیگه آرزو ندارم آسمون برات بباره هر بلایی سرم اومد عوضش سرت بیاره
غم دنیا رو گذاشتی بعد رفتنت رو دوشم یه روزی برات الهی پیرهن عزا بپوشم
یکی پیدا بشه کاشکی با تو مثل من نباشه تا دلت رو دادی دستش،بره و ازت جدا شه
دیگه تو خلوتت از من یه سراغی نمی گیری از خدا می خوام تو غربت،توی تنهایی بمیری
تو که عاشقم نبودی که به جاده دل بدوزی توی آتیش جهنم...حقته،باید بسوزس
دیگه باورت ندارم،به غریبه دل سپردی آخه میشنوم یه روزی رفتی و یه گوشه مردی
* * *
کاش بیای دوباره پیشم...نه که باز برات بمیرم من فقط می خوام دلم رو از دل تو پس بگیرم
اما نه...اون دل ساده وقتی دستتو نخونه پس لیاقتش همینه که پیش خودت بمونه
دلمو بشکن و بگذر...حالا اون دستتو خونده آرزو داره ببینه ازت هیچ اسمی نمونده
برو و توی خیالت بگو این بازی رو بردی باشه...من حرفی ندارم،از همین لحظه...تو...مردی
برو واسه همیشه دیگه جاتم اصلا خالی نیست ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
سه شنبه 27 آذر1386ساعت 7:32 PM توسط پیمان |
|
|
تو زندون دلت آنقدر شلوغ مي كنم وزندوني ها رو اذيت مي كنم تا مجبور شي من را بذاري تو انفرادي قلبت
روز اول که دیدمش بدجوری بهم خیره شده بود. بعداً فهمیدم که چشماش چپه و داشته پیکان ۵۷ رینگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه میکرده! یه آه از ته دل کشید. بعداً فهمیدم که آه نبوده و آسم داره. بهش یواشکی یه لبخند زدم، ولی اون قیافه جدی مردونش رو عوض نکرد. این خودداریش واسم خیلی جذاب بود. بعداْ فهمیدم که خودداری نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پیکان ۵۷ بوده و تازه متوجه من شده بود!! آروم و با عشوه اومدم جلوش، دیدم تند تند داره بهم چشمک میزنه. کارش به نظرم با مزه اومد. بعداً فهمیدم که تیک داره و پلک زدنش دست خودش نیست. دو تا دستش رو خیلی مؤدب کرد تو هم و انداخت جلوی شلوارش. بعداً فهمیدم از ادبش نبوده، بلکه این ندید پدید تا من رو دیده بود .... اومد یه چیزی بگه ولی از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود. (سوال هوش هفته: اين دختره چه جوری اين همه چيز رو بعداً فهميد!؟!) ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
شنبه 17 آذر1386ساعت 12:25 PM توسط پیمان |
|
|
خود کشی
عشق یعنی مرگ را همخانه کردن... عشق یعنی تیغ را دیوانه کردن.... عشق یعنی دیدن سرخی خون در زیر دوش اب حمام.... عشق یعنی گفتن من دیوانتم تا بی نهایت... عشق یعنی التماس با تو ماندن... عشق یعنی التماس با من بساز... عشق یعنی تو فکر یه سقفم فرهاد را گوش دادن و گریه... عشق یعنی گریه .گریه. گریه... عشق یعنی ....مرگ....تیغ تیز... ماه شب 14...خلوتی خیابانهادر شبهای تابستان ...بدترین نوع خورد شدن،شکستن، عشق یعنی عرق سردی که وقتی التماس میکنی روی پیشونیت سردی میکنه.... اما عشق زیباست....اما عشق قشنگه.....وقتی که دونهای گرم اشکات دارن از گونه هات پایین میان و تو به عکس امام حسینت نگاه میکنی و میگی ..........................................ماله من میشه..............................................
حرفی به من بزن، تو که جز اندوه چیزی را نمی بینی ، حرفی به من بزن، تویی که شب هایت بوی اشک می دهد، حرفی به من بزن ،تویی که دستانت اشنای گونه هایت است ، حرفی به من بزن، آیا آن کسی که این جسم آشنا را به تو بخشیده ، جز درک حس زیبای زنده بودن از تو چه می خواهد ؟ ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
دوشنبه 5 آذر1386ساعت 3:6 PM توسط پیمان |
|
|
لینک ثابت|
سه شنبه 29 آبان1386ساعت 4:49 PM توسط پیمان |
|
اگر شيمي بودم،
با نام تو تركيب مي شدم.
نام زيباي تو را تجزيه و تركيب مي كردم.
زواياي نام تو را اندازه گيري مي كردم.
محل آشناييمان را به تمام نقشه ها مشخص مي كردم.
با نام تو غروب زندگيمو رسم مي كردم.
با نام تو اشعار زندگيمو مي سرودم.
زمان آشناييمان را درگوش عالميان مي خواندم
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
دوشنبه 21 آبان1386ساعت 7:30 PM توسط پیمان |
|
|
لینک ثابت|
جمعه 18 آبان1386ساعت 10:19 AM توسط پیمان |
|
ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
دوشنبه 14 آبان1386ساعت 6:35 PM توسط پیمان |
|
|
من پذيرفتم که عشق افسانه است ... اين دل درد آشنا ديوانه است
مي روم شايد فراموشت کنم ... با فراموشي هم آغوشت کنم مي روم از رفتن من شاد باش ... از عذاب ديدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما مي روي ... آرزو دارم ولي عاشق شوي آرزو دارم بفهمي درد را ... تلخي بر خوردهاي سرد را
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
دوشنبه 14 آبان1386ساعت 6:32 PM توسط پیمان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو طراح قالب |
من پیمان هستم 18ساله از شهر همه ی بدی ها دنیا
|
|
|
|
اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
بیا تو دمه در بد نیکی جون هانی گل ما دریا جان داداش سروش تک پسر::قالب ساز |
![]() |
|
افراد آنلاين: تعداد بازديدها: |
|
RSS
|